تبليغاتX
ღ♥ღ•**• LoRd Of GiRls •**•.ღ♥ღ
ღ♥ღ•**• LoRd Of GiRls •**•.ღ♥ღ

بی عشق بهشت همان جهنم خداست


برام دعا کنین

سلام دوست جونای گل گلِ گلابم!

خوفین؟

منم بد نیستم راستش این هفته یه اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد

سر کلاس زبان فارسی، مینا(دوستم) انشای منو خوند چون خودش خوب ننوشته بود بعد دبیرمون منو صدا زد منم راستشو گفتم، اونم گفت: از نمره ی مستمر هر کدومتون نفری 5 نمره کم می کنم

آخه یکی نیست بگه ما که هر دومون نوشته بودیم تو هم که نمره نمی ذاشتی پس چه فرقی برات داره که مینا انشای منو بخونه؟

خلاصه که از اول این هفته تا آخرش ناراحت بودم و هر وقت یاد لحن دبیرمون میافتم گریم می گیره

یه جوری سرمون داد زد که انگار ما دزدی کردیم یا کسی رو کشتیم!

اعصابم خیلی از دستش خورده شیطونه میگه: ...... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

شیطونه بیخود کرده که چیزی بگه!

واااااااااای ترو خدا کمک کنین یه راه حل بدین

2 شب پیش که با مامانم حرف زدم گفت: کار درستی نکرده باید توی محیط خارج از کلاس بهتون می گفت که کار اشتباهی کردین و اگه می دید به اشتباهه خودتون پی نبردین و دوباره این کارو تکرار کردین اونوقت از نمره تون کم می کرد

بی خیال اصلا! دوست جونا چه خبرا؟ خوش می گذره؟

انقدر این هفته امتحان داشتیم که اصلا وقت نشد آپ کنم، مهمون هم داشتیم که دیگه چه بدتر!

خوب دیگه با اجازه من برم

یادتون نره حتما یه راه حل خوب بدین تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مواظب خودتون و بغل دستیاتون باشین!

بابای

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط Sara |

خاله سارا!!!!

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comمن دارم خاله میشم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comهورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دست دست دست

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com


چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط Sara |

سارای چند روز قبل مُرد

مگه نمیگن که خدا به آدم قدرت انتخاب داده؟
پس چرا ما نمی تونیم بین مرگ و زندگی یک کدوم رو انتخاب کنیم؟
چرا وقتی یه تصمیمی می گیریم هزار تا سنگ جلوی راهمون میافته تا اون تصمیم عملی نشه؟
چرا وقتی از اول جاده به آخرش نگاه می کنی به نظرت خیلی طولانیه اما وقتی به آخرش می رسی میگی چقدر زود.......
چرا موفقیتهامون به تعداد شکستهامونه؟
چرا.....؟
چرا.....؟
اااااااااااااااه ه ه ه
یکی پیدا بشه جواب چراهای منو بده
یکی پیدا بشه منو از این بلاتکلیفی نجات بده
خدا جونم
این پایینم نگاه کن!
خدایا!
حس می کنم دوباره راه رو اشتباه رفتم یه بار بهم گفتی این راه اینم چاه......
اما من بازم.......
بازم میگم ببخش!
خدایا!
خیلی داغونم،خیلی...... نمی تونم درست فکر کنم و تصمیم بگیرم.....
خدا جونم
مثه همیشه که باهام بودی این بار هم پیشم باش
نزار فکر کنم خیلی تنهام
نزار فکر کنم هیچ کس برام نمونده
چراااااااااااااااااااااا
چرا همیشه وقتی یه مشکلی برام پیش میاد میام پیشت؟؟؟
میام.....اما خیلی دیر....
چرا فراموشت می کنم؟
همه میگن زندگی قشنگه،آسونه،پر از مهربونیه،پر از همدلیه..........
اما کو....؟
چرا من اینا رو نمی بینم.....
+ چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید......
خدایا چه جوری؟
من که هر جوری نگاه می کنم سیاهیه
من که هر چی می بینم نامهربونیه
من که.........
من که دیگه هیچی نمی بینم
خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم
مگه تو همون خدایی نیستی که وقتی هیچ کس باهام نبود تو باهام بودی؟
تو پیشم بودی
تو تنهام نذاشتی
تو اون موقع همه چیزم بودی
همیشه کمکم کردی
.
.
اما حالا دیگه............
فراموشم کردی درست مثه من!
شاید اینا تلافی سهل انگاریای منه
اما الآن وقتش نیست،به خدا وقتش نیست......
من الآن تحمل این دردا رو ندارم
الآن خیلی تنهام
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگام کن
این بار هم مثه صد بار قبل که بخشیدی ببخش
بهم بگو که راه برگشت هنوز هم هست
بگو که می تونم
بگو که می بخشی

جامونده ها:
+ لطف الهی بکند کار خویش / مژده رحمت برساند سروش (حافظ)

دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط Sara |

خستم......خیلی خستم....خدایا! نگام کن!

خدايي هست؟؟

زندگي هست؟

اميد هست؟
برگشت هست؟
واقعا دنياي ديگه اي هست؟
.
.
.
.
اگه زندگي هست چرا اين همه آدم مي ميرن؟
اگه هم نيست چرا اين همه آدم به دنيا ميان؟
+ من خواب ديده ام که کسي مي آيد/من خواب يک ستاره ي قرمز ديده ام و پلک چشم ام هي مي پرد و کفش هايم هي جفت مي شودن و کور شوم اگر دروغ بگويم/کسي مي آيد،کسيدذيگر،کسي بهتر،کسي که مثل هيچ کس نيست و مثل آن کسي است که بايد باشد و فدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلند تر است و صورت اش از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر در اول نماز و آخر نماز صدايش مي کند "يا قاضي الحاجات" است و مي تواند تمام حرفهاي سخت کتاب سال سوم را با چشمهاي بسته بخواند/من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام و شيشه هاي پنجره را هم شسنه ام،کسي مي آيد و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند و نمره ي مريض خانه را هم قسمت مي کند و سهم ما را مي دهد/من خواب ديده ام.....+فروغ فرخزاد

هر کس روزنه اي است به سوي خداوند اگر اندوهناک شود،اگر به شدت اندوهناک شود.

+ اي پسر عمران! هر گاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش مي سپرم که گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من!

یکشنبه دهم آبان 1388 توسط Sara |

به جای فرار از تاریکی،بیایید شمعی روشن کنیم

تا حالا فکر  نکرده بودم که چرا بعضي وقتا دلم مي خواد هر چي توي اين 15 سال فروخوردم رو بالا بيارم(ببخشيد البته)
ديدي بعضي وقتا چقدر يه داستان،شعر يا حتي يه حرف اونم از کسي که اصلا قبولش نداري مي تونه روت اثر بزاره؟؟
اگه قراره بعد از اينکه اين پست رو بخوني حس کني وقتتو تلف کردي،همين الآن ديگه نخون....
پاشو برو تو وبلاگهاي ديگه جوک بخون،اس ام اس بخون که به درده دوست دختر/پسرت بخوره!!!
چون من اصلا حوصله ندارم از اين چيزا بزارم تو وبم
مي دوني چيه گاهي وقتا يکي ازت دوره خيلي دور
اما به اينکه " هست " دلت خوشه
گاهي وقتا کسايي که مي خواي پيشت باشن نيستن شايد براي هميشه شايد هم يه مدت کوتاه
اما خوب نيستن ديگه،چه فرقي مي کنه
دارم باهات حرف مي زنمااااا چرا روتو برمي گردوني؟؟!
ناراحتي؟ دلت مي خواد يکي جلوت باشه تا هر قدر دلت مي خواد بزنيش؟
مثه اينکه خيلي توپت پره ها
دعوا داري؟
آره مي خوام دعوا کنم مي خوام حرف بزنم رو در رو، اما با کي؟؟
وقتي نيست،وقتي نمي خواد باشه چه جوري مي توني حرف بزني باهاش
" دوست دارم "  چه واژه ي مزخرفيه بين انتظار سربي آدمها
آدم؟؟!!!
چه جالب! به نظرت هنوز کسايي موندن که بتوني آدم صداشون کني؟؟!
من خيلي وقته اينو دارم برا خودم تکرار مي کنم که:
" آدميت مُرد گرچه آدم زنده بود"
شايد بين همه ي شبهاي سياه من فقط يه ستاره روشن باشه
به نظرت مي درخشه يا کم نوره؟؟ به اندازه ي همه ي تنهاييام بزرگه يا به اندازه ي همه ي روزهاي بودنش کوچيکه؟؟؟
اصلا به من چه اين چيزا؟؟!!
مهم اينه که توي شبام هست،مهم اينه که تکه،مهم اينه که حتي وقتي آسمون دلم ابريه بازم خاموش نميشه
مهم اينه که " دوستش دا....."
نه نميگم بقيه شو
خودت حدس زدي؟؟
خوب به من چه که خيلي زرنگي !!
اما خيلي کار بدي کردي اگه مي خواستم بدوني که کامل مي گفتم
چرا چپ چپ نگاه مي کني؟؟
يعني مي خواي بگي هيچکي تا حالا نبوده که بخواي اعتراف کني دوستش داري؟؟؟!!
اگه بگي نبوده معلوم ميشه با چوپان دروغگو يه نسبتي دارياااا!!
هه هه هه.... چرا مي خندي؟؟؟
خنده نداره که گريه داره بد بخت...!!!
خجالت نمي کشي مثه آب خوردن دروغ ميگي؟؟
مي دوني چيه " تنفّر " واژه ي خيلي قشنگيه براي نقض " عشق "!
باور نمي کني؟
امتحانش ضرر نداره يعني داره اما منفعتش بيشتر از ضررشه
چرا مثه علامت سؤال شده قيافت؟؟
نفهميدي چي دارم ميگم؟؟
خوب به من چه!! مي خواست بفهمي
وقتي آزادي نباشه همين ميشه ديگه وقتي براي همه چي بهت حق السکوت بدن عاقبتش همين ميشه ديگه
نه چرا فکرت منحرف ميشه؟؟؟
اشتباه نکن نمي خواستم سياسيش کنم
مي دونم الآن خيلي دلت مي خواست که 4 تا حرف راست بگم تا با برادران فيلتر چي سريع شرّمو کم کنين
اما کور خوندي
چند وقت قبل توي يه آسايشگاهي که من رفته بودم يه پيرمرد رو کنار حرم پيدا کردن مثه اين که بچه هاش گذاشتنش و رفتن
خجالت نمي کشي آخه؟؟؟
چه جوري روت مي شه اسم " فرزند " روت باشه؟؟؟
اِ اِ ببخشيد يادم رفت که مردم کشور ما با هم دوستن!!!
مي خواي هنوز هم برات مثال بزنم؟؟
 نمونه ي ديگش دختر بچه ي 1 ساله اي که توي سطل زباله ي يکي از خيابوناي مشهد پيدا ميشه
خواهشا اداي آدماي متمدن و با فرهنگ رو در نيار
الکي هم اشک تمساح نريز
همه فهميدن که چه مادر مهربوني بودي که بچه تو انداختي توي سطل زباله!!
حد اقل به جاي اين که راست راست توي چشام نگاه کني سرتو بندار پايين تا فکر کنم پشيمون شدي
پشيموني؟؟؟
به چه دردي مي خوره آخه؟؟
وقتي جون يه طفل معصوم گرفته شده وقتي تويي که مثلا " مادر " ي به خاطر هوس بازيات يه همچين کاري مي کني ديگه پشيموني جايي نداره
الکي حرف نزن خواهشا
اين چرت و پرتا يعني چي؟؟
يعني چه که پول نداشتي خرجشو بدي؟؟؟ يعني چه که نامشروع بدنيا اومده؟؟؟
تو اگه " آدم " بودي مي فهمي آدم ،هيچ وقت اين کارو نمي کردي
فکر کردي اومدي يه نظر گذاشتي تو وبم و اين حرفا رو زدي خيلي شهامت کردي خيلي فروتني کردي؟؟؟
نه. حتما انتظار داري تشويق هم بشي؟؟؟!!!
نه خانوم. نه بد بخت. نه بيچاره.
خيلي دلم به حالت مي سوزه
البته براي تو که نه. براي اون کسي که از گوشت و خون توي ..... بود و الآن ديگه نيست
البته راحت شد اون طفل معصوم
من اگه مادري مثه تو داشتم خيلي زودتر از اين حرفا خودمو مي کُشتم
اصلا حيفه کلمه ي مادر براي تو
هنوز هم مثال مي خواين؟؟
فکر مي کنم براي توجيه شدنت کافي باشه.

جامونده ها:
+ اگه چيزي نفهميدين اشکالي نداره جون خودم هم هنوز تو ي بُهت و توهمم!!
+ توضيحات بيشتر: چند سطر آخر جواب کسي بود که توي وبم حرفاشو زده بود
+ اين پست بيش از اينها حرف داشت خيلي بيشتر.اما به دلايل امنيتي محو شد!
+ از اين به بعد مي خوام در مورد مسائل و معضلات اجتماعي هم بنويسم ، ممنون ميشم اگه يه مهربون کمکم کنه
+ به ايميل يه مشاور نياز دارم،اگه سراغ دارين برام بفرستيد
با تشکر

جمعه یکم آبان 1388 توسط Sara |

حوصله ندارم......نمی دونم چرا؟؟؟!!!!!!!♫ ♪ ♫ ♪

به آسمان خیره می­شوم ...

باران می­بارد ...

و آن بالا انگار تو ایستاده­ای که دلت شکسته­تر از دل شکسته­ی من است ...

هر قطره­ی باران انگار پیامی است و زمزمه­ای از دل شکسته­ی تو ...

قطره­ای می­گوید : فراموشم کرده­ای ...

قطره­ی دیگری می­گوید : چرا تنهایی­ات را به رخم می­کشی  ...

من که از تو تنهاترم ...

قطره­ها همه از تو می­گویند ...

اما من تاب شنیدن زمزمه­ی همه­ی آنها را ندارم ...

حالا دیگر دلم نگرفته ، دلم شکسته ...

و من با همان دل شکسته زیر همان قطره­های باران دستهایم را رو به خدا می­برم که :

خدایا !

تنهایی و دلتنگی و غربت و بی­کسیم فدای تنهایی ، غربت و دلتنگی او ...

جامونده ها:

+ حسّ اینکه بنویسم نیست!!!♫ ♪ ♫ ♪

پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط Sara |

من فراموش شده بودم ...

من فراموش شده بودم ...

همچون یک برگ زرد پاییزی زیر خرواری از گرد و خاک وخاشاک ...

من یک گمگشته بودم ، همچون یک لاله­ی پرپر در آغوش سرد باد ...

من یک دلشکسته بودم ...

همچون یک کبوتر زخمی در کوچه پس کوچه­های وهم­ناک شب تاریک ...

من در توقف بودم ، در سکون ، مثل یک مترسک در مزرعه­ی گل­های سرخ ...

من در انتظار  بودم ، مثل یک ماهی در آرزوی وصال دریای آبی ...

شدم رودی در پی دریای خود ...

اما ...!

در امتداد راهم سنگ بود و سنگ ، تاب شکستن سنگ را نداشتم

ونرم نرمک آرمیدم در دامن خاک و شدم یک کویر تلخ ، یک کویرشور ...

اما ...!

در عمق وجودم جوانه­ای بود در انتظار یک آغوش گرم ...

ولی ، آه !

نه آبی ، نه خاکی ، نه آغوش گرمی ...

 من یک فراموش شده ، یک گمگشته ، یک ...

آسمان رعد می­زد ، زمین چون بید عاشق به خود لرزید ...

کلبه­ی تنهاییم در هم شکست و افتاد سرم ...

روی شانه­های گرم و سبز و عاشقش و آنگاه ...

گریستم ، نه از شدت درد ، بلکه ، از هجوم ناجوانمردانه­ی غم ...

و آنجا بود که رویید جوانه­ی وجودم ...

کویر بودم بی­مهر ، گلستان شدم مهربان ، مرده بودم ، انسان شدم ...

و اما ...!

شدم انسانی در کنارش ، پیوستم به دریای خویش ...

من آشنایم ، من پیدایم ...

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط Sara |

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

 

حمید مصدق

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط Sara |

چند راه برای تبدیل شدن به یک لات درجه یک!!!

چند راه برای تبدیل شدن به یک لات درجه یک!!!

عزيزان ابتدا بايد يك مقدار تغيرات در خودتان به وجود بياوريد

حالات سر:

1      موها از بالا و پايين بلند باشند

2     يكي از تارهاي مو به صورت دلبري آويزان باشد (اگر ميخواييد خوب بايستد از آب دهانتان استفاده كنيد)

3      اگر فك شما بزرگ ، دراز ، پهن و... باشد بهتر است

4     تنها نشان مردانگي شما سبيل شماست( پس خيلي مواظبش باشيد)

 

و در آخر سعي كنيد اطرافيانتان را خودتان از نو اسم گذاري كنيد

 

         چطوري ممل كدو؟ از ابي پا مرغي چه خبر؟

          من نوكرتم دماغ آفتابه  ابي هم خوبه... پيش ناصر بن لادن كار ميكنه...

 

لباس شما بايد با همه آدميزادها فرق كنه

  نمونه شلوار

طريقه ساخت:

1     دو دامن زنانه برميداريد

2     پايين هر دو دامن رو به هم مي دوزيد

3     حالا شما يك شلوار داريد

 

طريقه نشسن:

1      انداختن هرگونه طلا به شكل افراطي الزامي است

2     كمر صاف باشد (كمي قوص به جلو)

3      نشستن بر لب جدول ضروري است. ممكن اس در ابتدا كمي سخت باشد، اما پس از تمرينات مداوم راحت مي شود

4      پيراهن هر چه دكمه كمتر داشته باشد بهتر است

 

 يك دستگاه پخش موسيقي گران قيمت براي موتور گازي خود تهيه كنيد

 هنگام راه رفتن قطعا پاشنه پا روي زمين كشيده شود

 شما بايد به هنرهاي زيادي آشنا باشيد(حلقه اي كردن دود سيگار)

 

وسايلي كه بايد در جيب شما پيدا شود:

1      چاقو ضامن دار

2     پنچه بوكس

3      زنجير

4     انگشتر

اگر به تمامي اين نكات توجه شود شما به يك لات درجه 1 تبديل مي شويد

جمعه سوم مهر 1388 توسط Sara |

دس دس دس عیدتون مبارک

سلام دوست جوناي خودم
خوبين؟؟
(اِي يه نفسي مياد،يه نفسي ميره)
ايشالّا دفعه ي بعد که رفت ديگه برنگرده!!!

راستی گلای من عیدتون مبارک

راستي از اين به بعد مي خوام يه مسابقه توي وبم بزارم که براي دوستاييم هست که وبلاگ يا سايت دارن
امسال من شب اول مهر امتحان دارم!!!
امتحان فيزيک
هر چي به دبيرمون گفتيم کي شب اول مهر امتحان داده؟؟؟ بزارينش براي يه روز ديگه
قبول نکردن،گفتن: براتون شگون داره که سال تحصيليُ با درس و امتحان شروع کنين!!
هيچ تابستوني مثل تابستون امسال انقدر برام مزخرف نبود
همش يا کلاس زبان بودم يا فيزيک يا هم به لطف مامان و بابا توي خونه زيست مي خوندم
آخه يکي نيست بگه مگه مغز يه آدم 15 ساله چقدر کشش داره،تازه مامان که مي خواستن کلاس رياضي هم منو ثبت نام کنه که پدر جان به دادم رسيدن!!
انگار من امسال کنکور دارم که اينا انقدر سخت مي گيرن
اگه به من باشه که از تابستون سال سوم شروع مي کنم براي کنکور درس مي خونم
درسته که درس خيلي مهمه اما نه اينکه آدم زندگيشُ فداي درسش کنه
اين روزا ديگه هيچ وقت بر نمي گرده
يه روزي ميشه که همه مون حسرت اين روزايي که گذشت رو مي خوريم
کاش بتونيم جوري اين روزا رو بگذرونيم که بعدا پشيمون نشيم
راستش من که پشيمونم،از اينکه مي تونستم سال اول دبيرستان يکم بيشتر درس بخونم و زحمت بکشم تا به جاي 19/91 معدلم 20 مي شد
اما خوب حالا که گذشت،اما تصميم گرفتم اين چند سالي که تا دانشگاه مونده هر سال معدلم بالاي 19/80 باشه
هر چند به قول (...)
نمره ملاک نيست مهم اينه که درسُ بفهمي
اما خوب الآن متاسفانه سيستم آموزشي دانش آموزا رو نمره گرا کرده
(اُه اُه... چه بزرگانه حرف زدم!!!
)
از امروز يه تصميم خيلي مهم گرفتم
اگه گفتين چيه؟؟؟
بهتون نمي گم تا توي خماريش بمونين!!

.
.
.
.
.
.
نميگم بابا،نياين پايين

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مگه فوضولي؟؟
(آره)
فوضول بردن جهنم،گفت هيزمش تَره!!
 
مي خواستم بگم اما چون ديدم خيلي فوضولي،به تو نمي گم
گوشتو بگير تا به بقيه بگم!!
(...........................)
خوب! گفتم!

حالا مي تونيد دست مبارک را از روي سولاخ(به قول سعيده)گوشتون بردارين!!
_________________________________________________

!نکته:با شروع سال تحصيلي ،اين وبلاگ پنج شنبه ي آخر هر هفته آپ مي شود
 (سعي مي کنم هر وقت که وبم آپ شد به دوستاييم که لينکشون کردم،خبر بدم)

_________________________________________________

غرق گناهيم ولي پاک سرشتيم    ***   حسرت زده يک وجب از خاک بهشتيم
شکرانه زايل شدن حالت اغما    ***       از خوردن ان ميوه ممنوعه گذشتيم
هرچند که الياس بسي وسوسه ها کرد    ***           اما چو پري بنده خناس نگشتيم
غفلت بکشد يونس جان در دل ماهي    ***  چون غمزه هستي به دل مزرعه کشتيم
افسوس که اين ماه مبارک به سر امد    ***            در دفتر اعمال ثوابي ننوشتيم


راستي دوستاي گلم نماز و روزه هاتون قبول باشه،اميدوارم حالا که به آخر اين سفر رسيديم قلبمون تهي از تمام سياهي ها باشه
من که امسال نتونستم روزه بگيرم
(يه جوري گفتم نتونستم امسال روزه بگيرم که انگار سالهاي قبل همشُ گرفتم!!! )
از سال ديگه اگه بتونم حتما روزه مي گيرم
(به قول مامانم: تو نمازتو بخون،روزه پيشکش!!!)
من يه نفر مي شناسم که براي لاغري روزه مي گيره!!!
روزه ي بدون نماز!!!
فقط از سحر تا افطار غذا نمي خوره عوضش هر اندازه که مي تونه حق مردمُ مي خوره!!
به نظرم آدم يا نبايد مسلمون باشه يا هم اگه هست به عقايدش پايبند باشه
چند وقت پيش با يه کسي چت مي کردم ازم پرسيد: مسلموني؟؟
منم گفتم: آره
گفت: مسلمون واقعي؟؟؟
من نتونستم جوابشو بده يعني اون روز بهش گفتم آره،اما الآن مي فهمم که راست نگفتم

خوب ديگه خيلي پر حرفي کردم!!
خسته شدين،مگه نه؟؟؟
(نه!!!)
خوب پس هنوز مي حرفيم،البته مي دونم که بعضي از خواننده هاي وبم اصلا پست هارو نمي خونن فقط ميان يه چيزي مي گن و ميرن
البته ببخشيدااااا،اما خوب راست مي گم ديگه،تا الآن فقط چند نفر متناسب با موضوع پستم نظر دادن
______________________________________________________________

خوب حالا مي خوام در مورد مسابقه اي که مي خوام بزارم توضيح بدم،اسم اين مسابقه  * بازي با لغات * هستش،که من هر وقت آپ مي کنم چند تا لغت که تقريبا به هم مربوط ميشن رو ميگم تا شما دوستاي گلم باهاشون جمله بسازين
هر کس بتونه بهترين جمله رو در حدّ يک خط با اين لغات بسازه  * 30  * کامنت جايزه مي گيره

لغات:
1)  خانه
2)  مهماني
3)  خدا
4)  ماه
5)  ستاره
6)  رمضان

پيشاپيش از حضور سبزتون کمال تشکر را دارم!!!
منتظرتونمااااااااااااا

_______________________________________________________________________

راستش مي خواستم اول پست اين خبرو بگم اما گفتم اگه اول بگم فکر مي کنين باز پستام غمگين شده
29 شهريور سال 1386 يه فرشته از خونواده ي ما پرواز کرد و رفت
مامان بزرگ گلم يک شنبه ي اين هفته دومين سالگرد عروج آسمونيشه
مي خوام بهش بگم درسته که پيشمون نيستين اما هميشه يادتون توي قلبم هست و باقي مي مونه
هميشه دوستون دارم
دلم براتون تنگ شده

راز آن حديث که نقل از پيمبرست  ***  جنت نهاده زير قدمهاي مادر است
_________________________________________________

خوب ديگه خيلي خيلي پر حرفي کردم
(خواهش مي کنم اين چه حرفيه،از سخنان گرانبهاتون استفاده کرديم!!
)
دوستاي گلم از مسابقه يادتون نره هااااااااا،منتظر جمله هاي خوکشله تون هستم
سعي مي کنم يه پست خوشمل هم قبل از شروع سال تحصيلي براي تمام نخبگان آينده ي اين کشور - از جمله خودم - بزارم!

همه تونُ دوست دارم
مواظب خودتون باشين
منتظر کامنتاي خوکشلتون هستم

تا پست و مسابقه ي بعدي باي باي

جامونده ها:
+ کاش امسال از سفره ي مهماني پروردگارم من هم مي تونستم يه چيزي بدست بيارم
+ بزرگ ترين تنهايي وقتيه کنار کسي باشي و بدوني بهش نمي رسي(گابريل کارسا مارکز)
+ هوا خواه توام جانا و ميدانم که ميداني، که هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني
+ ايستگاه آخره سعي مي کنم با دست پُر از قطار زندگي پياده بشم
+ در زمين عشقي نيست که زمينت نزند، آسمان را درياب

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط Sara |

رنگ‌ها، لباس‌ها و روابط اجتماعي

سبز نمادي از رشد و شكوفايي بوده و از آن‌جايي كه پرانرژي‌ترين رنگ محسوب مي‌شود، با پوشيدن آن احساسي از تندرستي و خوشبختي را در فرد ايجاد مي‌كند...


از آن‌جايي كه رنگ‌ها در دنياي مد و لباس اهميت خاصي داشته و معاني گوناگوني را انتقال مي‌دهند، طراحان همواره در به‌كار بردن آن‌ها توجه ويژه‌اي نشان داده و به دنبال آن اثرات متفاوتي بر خلق و خوي افراد باقي مي‌گذارند.

به گفته نورما كامالي، يكي از طراحان مد: «به‌طور ‌كلي سياه رنگي برگزيده و ممتاز است، اما امروزه كاربرد كمتري داشته و بيشتر در مراسم عزاداري به كار برده مي‌شود. در صنعت مد، رنگ سياه رنگي است كه در بروز يا تشديد حالت افسردگي و غم دخالت دارد.» اين در حالي‌ است كه دكتر جوديت واترز، استاد روان‌شناسي دانشگاه فرلي ديكنسون معتقد است: «رنگ‌هاي روشن باعث افزايش روحيه و ايجاد حالت شادابي، به ويژه پس از روزهاي غمگين زمستان مي‌شود.»

از طرفي مردم بيش از آن‌كه به حرف‌هاي شما توجه داشته باشند به لباسي كه پوشيده‌ايد توجه دارند. بنابراين رنگ‌ها مي‌توانند همچون مهماني ناخوانده بر روابط شما با ديگران تأثير بگذارند. به همين ترتيب شايد پوشيدن لباس‌هاي با رنگ‌هاي اسپرت و نمايشي به كمي اعتماد به نفس نياز داشته باشد. به طوري كه به عقيده جون روچ، از مشاورين طراحي و مد: در صورتي كه نمي‌خواهيد توجه و واكنش ناخودآگاه مردم را به سوي خويش جلب نماييد بهتر است اين رنگ‌ها را در لباس‌هاي خود به‌كار نبريد چرا كه نمي‌توانيد خود را در آن‌ها پنهان كنيد.» از طرف ديگر توصيه واترز اين است: «اگر مي‌خواهيد جدي گرفته شويد بهتر است به جاي رنگ‌هاي تند و فسفري بيشتر از رنگ‌هاي مات استفاده كنيد.»

كامالي نيز همانند روچ كه معتقد است رنگ‌ها به انسان انرژي مي‌دهند، مي‌گويد: «تنوع رنگي الهام‌بخش است. پوشيدن لباس‌هاي رنگي در افراد تجربه‌اي بسيار متفاوت از پوشيدن لباس‌هاي سياه را ايجاد مي‌كنند. رنگ‌ها مانند خورشيد مملو از نور و روشنايي‌اند و حالتي خوشبينانه و زندگي‌بخش را به وجود مي‌آورند.» به نظر روچ؛ سبز نمادي از رشد و شكوفايي بوده و از آن‌جايي كه پرانرژي‌ترين رنگ محسوب مي‌شود، با پوشيدن آن احساسي از تندرستي و خوشبختي را در فرد ايجاد مي‌كند. نارنجي نيز از انرژي زيادي برخوردار است و گرما، آتش و حاصلخيزي را القا مي‌كند. اين در حالي است كه زرد، يكي ديگر از رنگ‌هاي پرانرژي، سرزندگي، حركت وجواني را به ارمغان مي‌آورد.

اما سرخ، مفهومي از حمايت، شجاعت، و علاقه و اشتياق شديد را با خود دارد. در اين ميان طيف‌هاي مختلف آبي هر يك معاني متفاوتي را انتقال مي‌دهند: آبي روشن نمادي از آب، آسمان و بهشت، آبي متوسط دوستي و صميميت خالصانه، و آبي كهربايي زورمندي، چالاكي و جنبش به همراه دارد. ارغواني نيز كه هميشه از رنگ هاي سلطنتي به شمار مي‌رفته از جمله رنگ‌هايي است كه قدرت، بزرگي و فراواني را به نمايش مي‌‌گذارد. اما بنفش از آن‌جايي كه باعث برانگيختن هيجانات و عواطف مي‌گردد، به نظر روچ بهتر است در اطراف افراد بيمار به‌كار برده نشود زيرا با تخليه هيجاني او، وي را ضعيف‌تر مي‌كند.
اكنون ورا وانگ، يكي ديگر از طراحان لباس به سراغ طراحي لباس‌هاي رنگي به جاي لباس‌هاي هميشه سفيد عروس رفته و مي‌گويد: «به همان اندازه كه عاشق سنت لباس سفيد براي عروس هستم، فكر مي‌كنم كمي تخطي از اين سنت هم مي‌تواند زيبا و جالب باشد. به‌كار بردن رنگ‌هاي آبي، صورتي، زرد و سبز روشن به جاي سفيد در لباس عروس غيرمنتظره و بسيار هيجان‌انگيز است.»

به عقيده كامالي رنگ در مدهاي لباس چيزي بيش از تمايلات آني و بي‌هدف بوده و تغييرات ناگهاني در آن بيشتر از ايجاد و تغييرات فاحش در مدل لباس تأثير مي‌گذارد. رنگ همچون خوني در رگ‌هاي دنياي مد در جريان است.

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط Sara |

جواب يک نامه،پاسخي به يک اعتماد

سلاااااااااااااااااام دوست جوناي خودم
چطور مطورين؟
اول اجازه بدين الآن که در آستانه ي بازگشايي مدارس هستيم يه تسليت به همه عرض کنم!!

ايشالّا که غم آخرتون باشه!
سعي کنين از اين روزاي آخر تابستون استفاده کنين
راستش امروز صبح داشتم توي تقويم و نگاه مي کردم
که ديدم اِي بابا امسال چقدر تعطيلاتش کمه
پارسال انقدر تعطيلي داشتيم که خودمون هم حوصلمون سر مي رفت امّا امسال در طول سال تحصيلي کلاً 10 روز تعطيليم
البته من که براي باز شدن مدارس لحظه شماري مي کنم

مي دونين که.....!
خوب ديگه چه خبرااااااا؟؟
راستي جديدا خيلي بي معرفت شدينااااااا(الآن اگه انيس جونم بود مي گفت:اِ...سارا مگه پسري؟؟!!!)
جريان اين جمله اگه گفتين چيه؟؟!
بهتون نمي گم،تا توي کفِش بمونين!

خوب داشتم مي گفتم از کسايي که لينکشون کردم فقط 5 نفر بهم سر مي زنن
بقيه که انگار نه انگار
 راستي بايد يه تشکر ويژه از 5 تا از وبلاگهايي که لينکشون کردم،به عمل بيارم:
+هر چي بخواي داريم
+کريس رونالدو
+خاطرات امير
+VIP dreams
+happy news
اين مدتي که من يکم حالم خوب نبود،فقط اين 5 تا بهم سر زدن و حالمو پرسيدن
از دست بقيه خيلي دلخورماااااااا
مي دونين چيه؟؟
( نه...نمي دونيم!!)
خوب به من چه که نمي دونين!!!
مريم:سارااااااااااا بيا.....
.
.
.
.
.
ببخشيد
مريم باهام کار داشت
مي خواستم چي بگم؟؟؟
آها يادم اومد
بعضي وقتا يه کسايي ميان توي زندگيت که احساس مي کني مي توني دوسشون داشته باشي
امّا بعد از يه مدت مي فهمي که اشتباه مي کردي
راستش همه لايق اعتماد نيستن
همين چند وقت که من حالم زياد خوب نبود يکي از دلايلش همين بود
من اشتباهي روي عادتي که بهش کرده بودم اسم علاقه گذاشتم
اما اين دو تا خيلي با هم فرق دارن
راستش الآن توي زندگيم فقط به 9 نفر اعتماد کامل دارم
چون مي دونم هميشه باهام هستن
هميشه درکم مي کنن
.
.
.
.
تا حالا شده با خونوادتون توي بعضي مسائل خيلي اختلاف نظر داشته باشين؟؟؟
گاهي اوقات دليلش اختلاف سني هست که باهاشون دارين
به نظرم اختلاف سن پدر و مادر و بچه نبايد خيلي زياد باشه وگرنه براي درک کردن هم دچار مشکل ميشن
و اگر هم پدر و مادر نتونن بچه شونو درک کنن و يا بالعکس ديگه نمي تونن با هم رابطه ي صميمي و نزديکي داشته باشين
اون موقع هست که خيلي مشکلات پيچيده تري به وجود مياد
مثلا بچه ها به محيط خارج از خونه تمايل بيشتري نشون ميدن و والدين هم متاسفانه از اين عمل فرزندانشون برداشتهاي اشتباهي مي کنن
که همين مسائل باعث ميشه که حتي کانون گرم خونواده از هم بپاشه
حتي اگه اختلاف سني تون با پدر و مادرتون زياده سعي کنين براشون توضيح بدين که الآن اوضاع جامعه با زمان اونا خيلي فرق کرده
يه جمله از کتاب گفتگو با خدا رو هيچ وقت يادم نميره: " دو نفر مي تونن به يک نقطه نگاه کنن امّا اونو متفاوت ببينن "
دوستاي گلم تنها کسايي که هيچ وقت دوستي باهاشون باعث پشيموني نميشه پدر و مادرمونن
بياين اگه بين ما و مامان و بابامون يه ديوار از تفاوت انتظارات و سليقه ها بالا رفته،با يه تيشه از جنس مهربوني و گذشت خرابش کنيم
اگه از همين الآن دست به کار نشيم ممکنه اين ديوار انقدر بالا بره که ديگه از پشتش حتي نتونيم همديگه رو ببينيم
نزارين اين ديوار يه پل بشه براي شروع فراموش شدن ها براي آغاز ناديده گرفته شدن ها
خوب ديگه خيلي پر حرفي کردم
احساس اين مشاورها بهم دست داده بود!!!
حالا شايد بگين اين حرفا چه ربطي به هم داشت؟؟!!
الآن ربطشو بهتون ميگم
يکي از دوستاي گلم که من هيچ شناختي ازش ندارم ازم خواسته بود در مورد اين چيزا بنويسم،چند تا سوال هم داشت از اينجا به بعد مخاطبم ستاره خانومه اگه شما هم دوست داشتين بخونين:
* دوست گلم اول بايد ازت يه تشکر ويژه بکنم به خاطر اينکه بهم اعتماد کردي و حرف دلتو زدي
خانومي اما شما که ميگي به من اعتماد داري چرا هيچ آدرسي از خودت نذاشته بودي و خواستي تو وبم جوابتو بدم؟؟!!
ببين گلم
از حرفايي که زدي من چند تا چيز دستگيرم شد:
1 با خونوادت فاصله ي زيادي داري
2 دختر خيلي مغروري هستي
3 يه جاهايي هم يه شيطوني هايي کردي که با آداب و رسوم خونوادت جور در نمي ياد
يه حرفي زده بودي که من کاملا باهاش مخالفم
خانومي آدم هر چقدر هم توي زندگيش مشکل داشته باشه هيچ وقت نبايد به خود کشي فکر کنه
اين کار فقط نشون دهنده ي ضعفته گلم
ببين عزيزم
جامعه ي ما به ما از نظر شرع و عرف اجازه نميده که کاري که گفتي و انجام بديم
مخصوصا ما دخترا
من نمي دونم چه نيازي توي خودت مي بيني که مي خواي اون کارو بکني
اگه واقعا از نظر.......انقدر نيازت شديده
بايد يه فکر ديگه اي بکني گلم
گفته بودي 23 سالته راستش برام خيلي عجيبه که يه دختر 23 ساله از من که 15 سالمه کمک بخواد
تو از من شماره تلفن خواسته بودي
باشه خانومي
بهت ميدم
يا آيدي منو ادد کن يا هم آيدي خودتو برام خصوصي بفرست
ترجيح ميدم جواب سؤال دوم و سومتو به خودت بگم
در ضمن شما در مورد من اشتباه فکر کردي
من نه خيلي صبورم نه هم خيلي مي فهمم
گفته بودي از پست " من شدم خود واقعيم " فهميدي که من خيلي مهربونم
اما من تا الآن 10 بار اونو خوندم هيچ چيزي توش نبود که نشون دهنده ي اين صفت توي من باشه!!
منتظرتم خانومي
به زندگي اميدوار باش

جامونده ها:
+چه کسي ميداند که تو در پيله ي تنهايي خود تنهايي؟ چه کسي ميداند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي؟ پيله ات را بشکاف تو به اندازه ي يک "دنيايي"
+خاک جان يافته است،تو چرا سنگ شدي،تو چرا اين همه دلتنگ شدي،باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن 
+پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب،تا درين پرده جز انديشه ي او نگذارم (التماس دعا)

شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط Sara |

story


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

How can you say you love me?
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،

because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،

because you are loving,
دوست داشتني هستي،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

 

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"
 

جمعه بیستم شهریور 1388 توسط Sara |

+من شدم خودِ واقعیم........+

سلام دوستاي گلم
مي دونين چيه؟
امروز خيلي چيزا فهميدم،فهميدم زندگي اونقدر ها هم که فکر مي کردم سخت نيست
فهميدم ميشه دوباره شروع کرد، ميشه که دوباره از نو ساخت
فهميدم خدا با همه ي مهربونياش هميشه پيشمه،اين چند وقت که روزاي خيلي سختي بود بهم ثابت شد که خدا خيلي دوسم داره که توي غم و غصه هام باهام بود و تنهام نذاشت
فهميدم که کسايي توي زندگيم هستن که مي تونم باهاشون حرف بزنم،درد و دل کنم
هر چي که از روزاي زندگيم مي گذره، چيزاي بيشتري مي فهمم
مثه امروز که فهميدم چقدر يه دوست خوب - يه کسي که بشه باهاش حرف زد - مي تونه کمکت کنه
 حداقلش اينه که سبک ميشي،تا چند وقت قبل واقعا داشتم چيزايي که توي اين 15 سال فرو خوردمو بالا مياوردم
اما الآن ديگه اين احساسُ ندارم
خيلي خوشحالم که هميشه يکي هست که هيچ وقت تنهات نمي زاره
ديروز از دست يه نفر خيلي اعصابم به هم ريخت،خيلي ناراحت شدم
اما الآن ديگه حتي نمي خوام بهش فکر کنم
از اين به بعد فقط مي خوام خودم باشم،خودِ واقعيم
بياين نقاب ها رو از روي صورتمون بر داريم
زير اين نقاب،خودتو مي توني ببيني
توي اين 15 سال اشتباهات زيادي کردم اما ديگه نمي خوام تجربه شون کنم
ديشب بعد از اين همه شب که همراه با استرس بود فهميدم که آسمون خيلي قشنگه
شايد با خودتون بگي:ديوونه شدي؟!...... سرت به جايي خورده؟؟!
اما باور کنين اين چند وقت چيزاي قشنگي که دور و برم بودنُ نديدم
فقط سياهي بود با يه احساس پشيموني
اما الآن رنگها توي زندگيم معنا پيدا کردن
فهميدم که مي توني هر جوري که دوست داري زندگي کني
اصلا برام مهم نيست که ديگران چه فکرايي بکنن
از اين آدمکاي در لباس انسان حالم به هم مي خوره
از کسايي که به خودشون اجازه ميدن و غرور يه انسانُ مي شکنن،زير سنگيني نگاهاشون خوردش مي کنن، متنفرم
ديشن توي آسمون دنبال يه ستاره مي گشتم که مالِ من باشه که از همه ي ستاره ها درخشان تر باشه
اما بعد پشيمون شدم،هميشه بهتره کم نور ترين ستاره باشي تا همه توي تاريکي شبها دنبالت بگردن
.
.
.
.
ديگه نمي دونم چي بگم،فقط مي خوام بگم:خدايا........ازت ممنونم که هميشه پيشمي
ازت ممنونم که هميشه کمکم کردي
معبود من......
من هيچ وقت نتونستم به خاطر اين همه نعمتي که بهم دادي ازت تشکر کنم
مي دونم بنده ي خوبي نبودم
اما معبود من هميشه دوست دارم

♫ ♪ ♫ ♪

جامونده ها:

+پروردگارا! ستاره هاي اميد را مهمان شبهاي تار عزيزاني کن،که روزي از کنار دستانشان بي تفاوت گذاشتم
+وقتي دلم به سمت تو مايل نمي‌شود    بايد بگويم اسم دلم ، دل نمي‌شود  
+همه از خاکيم و روزي به خاک باز مي گرديم
   

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط Sara |

مرده

اینجا رو ببین!! این منــــــــم سارا، دختری افسار گسیخته

دارم بالا میارم همه این چیزایی رو که توی این 15 سال فرو خوردم!

من اگه برم ، قول میدم دیگه برنگردم

شاید زیر سنگینی تاریکی آ رامش بگیرم

ولی یادم نمیره هیچ وقت که با هام چی کار کردن؟؟!!

اگه برم خاک آرومم میکنه

سارا 15سالش بیشتر نبود 

چاپ اعلامیه ی ترحیم

در بیست دقیقه....

مرگ سارا

یک دقیقه شاید....

رها شدن....

چشمان تو یک سال شاید....

اشکبار رفتن من....

ده سال

صد سال بعد....

چاپ اعلامیه ی ترحیم در دو دقیقه....

مرگ


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه میهمانان بی در دسری هستندمُردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت!!

حسین پناهی

شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط Sara |

پستی از یک غریب آشنا

اشک رازیست

                    لبخند رازیست

                                     عشق رازیست

    اشک آن شب لبخند عشقم بود

                                  تو اشکم را دیدی

                                                         اما

                                                             لبخندم را نفهمیدی!!!

                                نه....نه تو عاشق نبودی      

 


این پست توسط سارا - صاحب وبلاگ-  انجام نشده!

سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط Sara |

باران

   پلک  های خسته ام را که می گشایم  چیزی در وجودم می شکند،  نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. « باران می بارد. » و حسی ناشناخته همراه با حرکت آراو و زیبایی قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان  می آورد. ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کم تر می کنم. نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند؟!

   رطوبتی دل چسب کف دست هایم را از پاکی پر می کند؛ دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود. زیر لب آهسته زمزمه می کنم: « باران، باران »

   انبوه ابر های سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهاییم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا، ابرها را، هزاران قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیای فراسوی مرز واقعیت ها فرا می خواند. سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن؛ سفری به لحظه ی با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان؛ سفری به یک لحظه عشق، به یک بار پرواز.

   در سادگی یک نگاه، پاکی یک دل و شکوه یک دل دادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازش های پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد. دستان پر توانی که می تواند تمام غبار اندوه را از آینه جانم پاک نماید، می تواند صفحه ی سیاه دفتر خاطراتم را پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.

   صدایی دریایی آرامشم را طوفانی می کند. به خودم می آیم. آسمان آکنده از ابرهای تیره است، پر از تیرگی و خشکی. دستانم از خشکی می سوزد. از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره متنئه آن هم به روی گونه های رنگ باخته من.

  صدایی روی تن سکوت شب ناخن میکشد: « پاییز آن هم بدون باران!! » و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلک هایم را روی هم می فشارم.

  شاید بازهم شبی بر تشنگی سوزان خواب هایم باران ببارد.  

شنبه هفتم شهریور 1388 توسط Sara |

×هر چي ساختم ، آوار شد فروريخت رو سرم×

چند وقته حالم بهتر شده ، ديگه با کوچيکترين حرفي از کوره در نميرم

باعثش يه اتفاق بود
نمي تونم بگم خوب بود يا بد
اما نه بد بود نه خوب!
خوب نبود چون وقتي اتفاق افتاد من و غرورمو با هم زير سنگيني نگاهش له کرد
بد نبود چون وقتي اتفاق افتاد فهميدم خيلي چيزارو ديدم اما نديده گرفتم
شايد بگي:حالت خوبه؟ اين چرت و پرتا چيه ميگي؟!
اما به خدا چرت و پرت نيست
حرفه
باوره
عقيدست
.
.
.
بزار يه اسم بهتر براش بگم
.
.
آها
تجربه ست
يه تجربه ي تلخ و شيرين
مامان ميگه: نبايد اون کارو مي کردي
بابا ميگه:..........؟
نه .... بابا هيچي نميگه و با همين سکوتش با همين هيچي نگفتناش خوردم مي کنه
تا حالا دقت کردي وقتي يه حبه قند مي خواد توي ليوان آب سرد حل بشه چه دردي مي کشه؟!
قاشق بي رحم اونقدر حبه قند کوچولورو به ديواره هاي ليوان مي کوبه تا له بشه تا خورد بشه
اما نه.....
قاشق هم بي رحم نيست
چون مي خواد حبه کوچولو يه فايده اي داشته باشه
قند اگه همين جوري يه گوشه اي باشه که فايده اي نداره
بايد خورد شه بايد له بشه بايد ذره ذره ي وجودش توي آب حل بشه تا مفيد باشه
تا مزه ي شيرينش زندگيو شيرين کنه
حالا داستان من مثه داستان اون حبه قند کوچولوئه
اما من از خورد شدنم مي ترسم
از اينکه له بشم و ديگه نتونم خودمو بسازم (خودسازي سخت تر از تخريبه)
اتفاقي که برام افتاد مثه اون قاشق بود ، که منو به صخره ي مشکلات کوبيد
منو صيقل داد، قلبمو پاک کرد صافِ صاف (البته فقط يه ستاره ي کوچولو بود توي آسمون تيره ي قلبم!)
وقتي توي مشکلات زندگي حل شدم ، وقتي ديگه بازيچه نشدم
اون موقع مزه ي شيرين زندگي رفت لاي دندونم
اما تا خواستم طعم شيرينشو بچشم يا بهتر بگم تجربه کنم
سرزنشا شروع شد ، سنگيني نگاهها اومد
اين دفعه بد تر از اون اتفاق خوردم کردن ، ديگه نتونستم خودمو بسازم

+جامونده ها:من موندم و يه قلب شکسته
+جامونده ها:مزه ي شيرين تنهاييم داره تلخ ميشه
+جامونده ها: من و تنهايي با هم يکي شديم (التماس دعا)

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط Sara |

نوشته ای از یک مادر ( من یک مادرم ...)

من یک مادرم، مادر پسرکی بازیگوش، زمانی که برای اولین بار حرکتی نا محسوس در بطن وجودم مرا به لرزه انداخت و این انسان کوچک درون من رشد می کرد با هم حرف می زدیم من می گفتم و او با تک ضربه ای پاسخم را می داد.دوست نداشتم هیچگاه وجودم را ترک کند اما...
پوسته خود را شکافت و پهلوی من را و پا به این دنیا گذاشت
وزن 2/500، قد 50
اولین جدایی
نارس بود و در دستگاه خوابیده بود با سری به کوچکی پرتقال و انگشتانی به باریکی چوب کبریت
خیلی آرام بود و بیشتر می خوابید و من ساعتها خطوط بدن کوچکش را نگاه می کردم مثل نقاشی که بوم خود را می کاود
شیره وجودم را می نوشید و من در اوج خلسه. موجودی که تو از بدن خودت تغذیه اش می کنی
بیماری و شیری که خشکانیده شد
دومین جدایی
در آغوشم بود خسته نمی شدم و با شاید احساس نمی کردم او را به خود می چسباندم گاهی که بیرون می رفتیم ساعتها راه می رفتم و با او حرف می زذم و با چشمان درشت سبزش نگاهم می کرد من پای او بودم و او قلب من روزی اولین قدم هایش را برداشت دیگر خودش راه می رفت من پای او نبودم اما او همچنان قلب من بود
سومین جدایی
او روز به روز بزرگتر می شود و وابستگی هایش تغییر شکل می دهند اما برای من او هنوز هم در بطن وجودم ضربه هایی گاه به گاه می زند
امروز روز مادر است ساعت 10 تلفنم زنگ می زند
سلام مامیما روزت مبارک
صدایش شاد است و من از خوشحالیش آرامش می گیرم
دلم برایت تنگ شده پسرکم
منم، میام
کی
آخر تابستون
باشه مادر مراقب خودت باش
صدای ممتد بوق تلفن
شماره مادرم را می گیرم
سلام روزت مبارک

چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط Sara |

چند تا خط خطی ...

آدما خنده هاشون همیشه از دل خوشی نیست، گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست، گاهی دل این قدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره، یه جمله ی ساده گاهی چقدر واست غم میاره


 دوباره فال حافظ میگیرم ، دوباره توی فالمی همیشه در خیالتم ، اگر چه بی خیالمی


 دلم مثل تک ستاره ی آسمان ابری گرفته به یاد روزهای خوش ندیده


سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند


اینجا زندگی نمیکنم ، نفس میکشم 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط Sara |

خیلی داغونم..... واسم دعا کنید

سلام

از همه ی کسایی که توی وبم نظر دادن تشکر می کنم

الآن نه می تونم کسیُ لینک کنم نه هم به نظراتون جواب بدم

امیدوارم منو ببخشید

واسم دعا کنید خیلی خیلی خیلی

شاید یه روزی دوباره اومدم

خیلی دوستون دارم

بای

شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط Sara |

...

واسم دعا کنید

جمعه سی ام مرداد 1388 توسط Sara |

مي خوام قالب وبمو عوض کنم

سلاااااااااااام

خوفين؟

چون وقت ندارم مي رم سر اصل مطلب

مي خوام  قالب وبمو عوض کنم اما قالبه قشنگي پيدا نکردم

اگه کسي قالبه خوشگلي با رنگ زمينه ي مشکي سراغ داشت ، آدرسشو توي بخش نظرات برام بفرسته

پيشاپيش از همکاريه صميمانتون قدرداني مي کنم

باباي

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

خدايا با من حرف بزن

خدايا با من حرف بزن

کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

سلام فاحشه!!!!!!!!!!!!

سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
منبع: نرد

************************

سلام

من هیچ کدوم از حرفایی که در این پست زده شد را تائید یا رد  نمی کنم

با تشکر

سارا

یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط Sara |

حدیث پریشانی من

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامی ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو ، غزلم شور و حال مُرد
بعد از تو حس شعر فنا شد ، خیال مُرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام
با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست ، فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آدینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مُخیّر است
ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقدمان نا مشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گلّه برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه ست
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست
دیریست رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم غافل و پیران قافله
اینجا دگر چه باب منُ پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بار به معراج می رویم

جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

اگر نمیتوانی....

مهربانی،نجیب ترین سلاح برای پیروزی است.


اگر نمیتوانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،

بوته ای در دامنه ای باش.

ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید.

اگر نمیتوانی بوته ای باشی،علف کوچکی باش.

چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن.

اگر نمیتوانی نهنگ باشی،فقط یک ماهی کوچک باش.

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه باش.

همه ما را که ناخدا نمیکنند،ملوان هم میتوان بود.

در این دنیا برای همه کاری هست.

کارهای بزرگ،کارهای کمی کوچک.

و آنچه که وضیفه ماست چندان دور از دسترس نیست.

اگر نمیتوانی شاهراه باشی،کوره راه باش.

اگر نمیتوانی خورشید باشی،ستاره باش.

با بردن و باختن،اندازه ات نمیگیرند.

هر آنچه هستی بهترین باش!


جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

مریم حیدرزاده


غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه

سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه

مثه يه بچه که بار اول ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره ؟

داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بزار برم

تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني

فانوس آرزو هامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب ، چه بي وفاست

با اين که من خوب ميدونم جواب نامه ام با خداست

عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه

يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير ؟

مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير ؟

حرف منو به دل نگير همه اش مال غريبيه

تو رفتي و غريب شدم ، چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه

ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه

مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه ؟

دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نزار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نزار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش مي کنم

به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي کنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب

که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب

ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن

نور شونو بدرقه پاکي خنده هات کنن


پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

ابی

اون دوتا مست چشات
منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میکنه
اون دوتا مست چشات
منو خوابم میکنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میکنه
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
مثل یک رویای خوش
پا گرفتی تو شبا
از یه دنیای دیگه
قصه ها گفتی برام
هنوز از حرم تنت
داره میسوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو
منو از نو تازه ساخت
دل ناباور من
جز تو عشقی نشناخت
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط Sara |

یه قصه ی خوندنی

 دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط Sara |



از باغ مي برند چراغاني‌ات کنند
تا کاج جشنهاي زمستاني‌ات کنند
پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه که باراني‌ات کنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي‌برند که زنداني‌ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي‌روي
ز نقطه‌اي بترس که شيطاني‌ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است که قرباني‌ات کنند

sara_1994_red@yahoo.com

Sara
sara

RSS 2.0

Designed By ParsTheme